هشياري آن است كه ذهن آگاه باشد، اما تمركز نداشته باشد.هشياري آگاه بودن از همه چيزهايي است كه در حال روي دادن اند. شما به گونه عادي نمي توانيد از همه چيزهايي كه در حال رخ دادن اند هشيار باشيد زيرا بدين گونه نا متمركز خواهيد شد. بخش نفي شده، بخش ناخود آگاهتان تنها زماني مي تواند پويا و آفريننده باشد كه شما به زندگي بعد تازه اي بيفراييد بعد سرخوشي و بعد بازي كردن را.
منظور از سرخوش بودن اين است كه توانايي شاد کامي جستن لحظه به لحظه از همة چيزهاي رخ دهنده بر خود را داشته باشيد. در شادكامي خود كنش است كه ارزشمند است. چنان چه بتوانيد هر كنشي را در خودش ارزشمند سازيد، آن گاه سرخوش شده و مي توانيد آن را جشن بگيريد. سرخوشي در لحظه است در خود كنش نه در دلواپسي رسيدن به دستاوردهاي آن، چيزي نيست كه بخواهيد به آن دست يابيد.
وقتي ارتباط با كل هستي دور از گزينش باشد و به هر چيزي اجازه پيش آمدن دهيد اين شادكامي مراقبه است. آگاهي يافتن از ناخودآگاه يعني آگاهي از اين كه ذهن شما آگاه نيستيد و ذهن آگاه تنها بخشي از ذهن است . «من» هر دو بخش هستم و بخش بزرگتر نامشروط و بي قيد و بند است. مراقبه كوششي است براي پر يدن به ناخودآگاه. با حسابگري نمي توان پرش انجام داد زيرا هر محاسبه اي آگاهانه است و ذهن آگاه به شما اجازة پرش نمي دهد. مسير ناخودآگاه تاريك و ناشناخته است و به ديدة فرد نابخردانه مي نمايد بنابراين اگر براي ورود به مراقبه انديشه كنيد راه به جايي نخواهيد برد چرا كه بخشي انديشنده به شما اجازة چنين كاري را نخواهد داد.
شما نمي توانيد بدون انديشيدن خيز برداريد و بپريد بنابراين به دستاويز نياز داريد دستاويز تنها براي آموزش دادن به ذهن نياز است وگرنه به كار نمي آيد. پس از پرش خواهيد گفت به دستاويز نياز نبود. دستاويز چيزي ساختگي است. كلكي است براي آن كه ذهن
خردگراي شما آرام شود تا بتوان آن را به ناشناخته ها هل داد. روش نيرومند نه تنها ذهن بلكه تن و احساس شما ـ همة هستي تان ـ را در بر مي گيرد.هيچ شيوه اي نمي تواند خواستگاه مراقبه باشد از اين رو هر شيوه اي امكان پذير است هر شيوه اي يك دستاويز است. همة شيوه ها دروغين اند.
همةچيزي كه مورد نياز است اين است كه به كمك هر دستاويزي از ذهن خود به بيرون هل داده شويد.باريك سازي تمركز ذهن زماني كه به بيرون رو داريد، سودمند است اما به درون كه رو داشته باشيد زيان بار و كشنده است. در پيوند با ديگران كارآمد و در پيوند با خود انسان عامل خودكشي است. كسي داناست كه بتواند هر دوي نياز ها را برآورده كند. ذهن را چون يك ابزار بكار بريد نه چون غايت همة چيزها. همين كه فرصتي دست داد از آن بيرون آييد. آن گاه دم را غنيمت شمرده و از آن، از خود هستي شادكامي بجوييد.
رها كردن شرطي شدگي ها از راه مراقبة پويا امكان پذير است. چنين رهايي اي بي علت دست خواهد داد. مراقبه شرايطي را فراهم مي كند تا به ناشناخته برسيد. هر چيزي پيش آيد كردة شما نيست چيزي خواهد بود كه رخ مي دهد.
از راه بندهاي منفي از طريق مراقبه مي توانيد به سوي ديگر هل داده شويد. وقتي شما از گذشته خود بگسليد آن گاه در همان دم انفجاري رخ مي دهد و درست همان دم به مركز مي رويد و در هستي خود متمركز مي شويد آن گاه همة چيزهايي را كه همواره از آن تان بوده اند و همة چيزهايي را كه هم اينك در انتظارتان هستند خواهيد شناخت.
هدف زندگي آگاه شدن است. شما از چيزي آگاهي داريد . در مراقبه هيچ موضوعي يافت نمي شود و تنها خود آگاهي برجا مي ماند. در مديتيشن در گام اول شما مي بايست هم از موضوع نگرش تان آگاه باشيد و هم در كنار اين موضوع از كسي كه مي نگرد. در گام دوم مراقبه هم شناسنده و هم موضوع شناسايي را رها كرده، و تنها آگاه باشيد اين هدف ناب مديتيشن است. براي آگاهي نياز به موضوعات بيروني داريد در غير اين صورت احساس خواب آلودگي مي كنيد. موضوعات زياد باعث بي خوابي مي شود. با موضوعات تازه شما آگاه تر مي شويد چيزهاي كهنه خسته كننده مي شوند. وقتي چند زماني با يك موضوع زندگي كرديد هشياري خود را بدان از دست مي دهيد. دل تان را مي زند. تكرار يك مانترا خستگي و خواب ژرفي را بار مي آورد.
شما به ذهن نياز داريد كه حتي اگر چيزهاي تازه اي هم يافت نشوند باز بتواند هشيار باشد. اگر آگاهي به چيزي وابسته باشد اين چيز به ناگزير بايد تازه باشد. آگاهي بدون موضوع آزادي مي آورد هر وقت دلتان خواست به خواب رويد يا بيدار شويد. شما از جهان موضوعات آزاد مي شويد.اگر خواهان خشنودي، آرامش ذهن، سكوت و خواب هستيد خوب است كه پيوسته با موضوعات يكنواخت به سربريد ولي اين كار روحاني نيست . در پيوند با يوگا مي بايست خردورزانه پيش رويد اما تنها براي اين كه به پهنه چيزهايي كه با خرد جور در نمي آيند پرش كنيد. نهايت ناگزير است كه نابخردانه باشد. سرچشمه مي بايست از شما بزرگتر باشد. سرچشمه اي كه شما و همه چيز همة گيتي از آن آمده است و بار ديگر بدان فرو مي رود و در آن ناپديد مي گردد مي بايست بيش از خرد باشد.
يوگا مي گويد خردگرايانه است كه انسان چيزهاي نابخردانه را به پندار در آورد. كسي كه الوهيت را تجربه كرده در اثبات آن كوشش نخواهد كرد. كل را نمي توان با پاره هايش اثبات كرد اما مي توانيم آن را حس كنيم. مي توان به ژرفاي درون رفت. بگوييد من خدا را باور دارم چون نمي توانم او را اثبات كنم. باور دارم چون امكان پذير نيست. اگر بود نياز به باور كردن نبود چرا كه جاي خود را به يك ايده عادي مي داد. ايمان چيزي ذهني نيست پرشي است به درون ناممكن. مديتيشن روشي است براي آوردن شما تا سرحد خرد و نيز يك روش پريدن است .مراقبه در نهايت با شيوه هاي بي خردانه سروكار دارد.